خاطرات مرگبار.....کمربندتو بستم!

سلام.....خوبیید ؟؟!!!...ها ها بعد کلی روز آپ کردم با یه خاطره ترکیده دیگه...به جون خودم ارزش خوندن نداره ها:

 

یه روزی مازد به سرمون تصمیم گرفتیم بریم شهره بازی به اون داغونی ...(داغون ؟؟!!  خوب می دونین اگه با ارم تهران مقایسه بشه من یکی از خجالت به طرز فجیهی اب     میشم!)

هیچی دیگه من هم که بی مخ تر رفتم سوار رنجر شدم!..حالا این شوکول التماس می کرد نرو سوار شو رویا تو تحملش رو نداری....من:مگه چیه که من تحملش رو نداشته باشم؟؟!!  شوکول: تو هنوز بچه ای نرو....

دیگه دیگه اینقدر حرصم داد...البته این ماله اینه که من رو خیلی خیلی خیلی دوست داره...شاید ازهمه بیشتر!

دیگه ما هم رفتیم سوار شدیم و داشت این رنجر ه اولین دورش رو می زد من پاشدم وای سادم ...به به دیدم کمربندرو نبستم ...تو دلم گفتم شوکول به تو الهام شده بود بی ساچمه میشی ها!

داشتم با تمام مردم و خونواده خدافظی می کردم که ...برگشت....نگو دور اولی 360 درجه کامله کامل نمیشد  ولی به حال من چه فرقی می کرد این کمربنده خراب بود و بسته نمیشد...خدایا بکشم؟؟   _چیو؟   _خدایا این نفس آخرو می گم دیگه!   _غلت کردی مگه دسته خودته؟؟!!  

داشتیم با خدای خودمون راز و نیاز می کردیم که این کمربنده به طرز نا محسوسی بسته شد ......و دیگه من تا آخرش تو شوک بودم که رحم کردی ها و گرنه الآن رو سر مسافرا غل خوره بودم استوخونام هم خورد شده بود!

خوب خاطره دومی گاز کرفتن سگه...

یه روز با فک و فامیل ریختیم بیرون ..می خواستیم بریم از اون پیک نیک باحال ها...رفتیم تو بر و بیابون....من و دختر خاله هم مثل همیشه دنبال دستشویی می گشتیم.... (من دیگه توبه کردم رفتم بیرون نمیرم دستشویی!)

یه دیواری نردیک اون دستشوییه بود که از قضا پشت دیواره یه سگ بود(چه وحشتناک!)ما هم خبر نداشتیم ..ما هم که با ناز داشتیم میرفتیم...از دیوارکه گذشتیم یه سگ به چه هیکلی پرید جلومون...واییی...حالا من و دختر خالم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

 

منه مخ هسته ای فوری پریدم اونور ولی این دختر خاله ی ما انگار این مخش رو پروتون برده بود..همین جور سره جاش بالا می پرید . این سگه هم یک چنان گازی بهش گرفت  خدارو شکر که گازش سطهی بود چون اگر این طور نبود  هاری می گرفت(سگه هار بود دیگه!)...دیگه کشیدیدمش کنار..نفس مصنوعی....تبادل الکترون تا به حال خودش برگشت!.

دیدید سگ منزو گاز نگرفت ولی چون من طرف مستقیم سگه بودم اگه سریع نپریده بودم اینور یه گاز با تمرکز بیشتر به من گرفته بود...تازه شلوار دختر خالم لی کلفت بود من که شلوارم نازک بود حتما گاز جانانه ای به پام می گرفت !

کسایی که از طرف من به این بازی خاطرات مرگبار  دعوتیدن....

یه کلام کلی هرکی دوست داره شرکت کنه...مثلا سیندرلا ، شوکول (شکیبا)، کودک نفهم (!) ،فرشته ، تارا ، مهسا ایرونی، مجموعه سحر ها ،غزل(گاغا)، پرنیا، شنتیا ، روشنا ِ و آلنیلام جونم و آنامونیکا و بد شانس و ویژه(خاطراتش ویژس)و خان دایی حمیدو مهدی فریور و سارا آرامش   آقای لایق

بازم :

مانا، عمو فرید،آقای وفایی، قبیله سبز ،مستر خالی بند،سالی، حامد سنتور،م دانوش ،پسر ایرونی   و ممو   و ایمان ......

چمیدونم هرکی دلش می خواد شرکت کنه

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

_پذیرفتی ؟؟

_چیو؟!

_انتقاد رو می گم!

_مگه انتقاد کردی؟

_آره دیگه ...خیلی مذخرفی.

 

_()

/ 93 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا

ساچمه کجایی که داداش مانا آپ کرده خوشحال میشم بیای [گل]

شلمان

سلام یه چیزی میگم نه خندی من فکر می کردم تو پسری!!! خوب خوبی خواهر ساچمه قدر داداشمو ندونستی حالا من میام یه خوابت من این شکلیم[عینک] ترسیدی[نیشخند]

گاغا

سلام خیلی خاطراتت باحال بود خدا واقعا" بهت رحم کرد هاااااا میدونی اگه توی چشم سگ نگاه کنی و بترسی دقیقا" ترست انتقال پیدا میکنه و سگه میفهمه و بدتر میاد طرفت ولی اگه به روی خودت نیاری و بر ترست غلبه کنی معمولا" ج.اب میده ولی اگه دیدی با اینکه بر ترست غلبه کردی ولی همچنان سگه داره بهت نزدیک میشه سریع فرارو بر قرار ترجیح بده چون بالاخره هر قاعده ای استثنا داره[نیشخند] موفق باشی[گل]

غزل

سلام خیلی باحالی یه خبری میدادی بد نبودا من آپم بیا زودی

ساقي

سلام[نیشخند] موش كور تورو بخوره نفهمه چي خورده[نیشخند] آپم بيا بابا مامثله جنابعالي بي معرفت تشريف نداريم[زبان]

جاسوییچی

سلام. ای بابا من دیگه پیر شدم توان این کارا رو ندارم. عفو بفرما...[گل]

Nasser

[لبخند][گل]

جاسوییچی

سلام. این چه حرفیه...من به همه از جمله شما احترام می گذارم. امیدوارم سو تفاهم نشه.ولی من نمی دونم چه بی ادبی از من سر زده میشه راهنمایی کنی؟[سوال] یا حق[گل]

جاسوییچی

وووووووووووووووووووووولش کن[چشمک]. مهم نیست چی میگی. من قبولت دارم.[دست]