من رو ببخش بابا!( نامه ای به پدرم )

اون روز بابا هوا گرم بود ..ترق توروق ..نزدیک ظهر بود ..ترق توروق ..مادری داشت خونه رو مرتب می کرد .وسط حال خونه ولو بودم .مثل همیشه تاکله ظهر  تنها کسی بودم که می خوابید .مادری حرص می خورد ،می گفت شلختگیه . تو هم آروم از کنارم رد می شدی ؛ صدام میکردی « رویا خانوم ..خانومی » . تو دلم میگفتم « اه ...»..می رفتی و میومدی ؛ یه نیم ساعتی همون دور و برا میگشتی . دریغ از یه تکونی که به خودم بدم . کمکی عصبانی می شدی ؛ «تنبل» ، نثارم کردی!...« باز صبح شد و گند زدن به روزم » ..عصبی با غرغر از جام بلند شدم ، هوا گرم بود . بالشت رو بر داشتم و ملافه رو چماله کردم ؛ پرت کردم توی کمد رختخواب ها . تصمیمات همیشگی ، زمزمه ی زیر لبی : « گور پدر کولر از فردا تو همون اتاقم می خوابم ».. گرفته روی مبل لم دادم ، خواهرم آروم توی گوشم گفت « یه ذره کمتر بخواب » ....برای چند لحظه از همه ی افراد خونه بدم اومد .   به اتاقم رفتم ..پناه گاه همیشگیم ..پای پله ها ایستادی ، صدام میکردی ..با مهربونی « رویا ..رویا خانوم ..»..داد زدم « بابا اینقدر من رو صدا نکن ..اه.»..شرمندم بابا به خاطر لحن اون موقع معذرت می خوام ... بی خداحافظی رفتی و من هم تا ظهر  با گرمای طاقت فرسا توی اتاقم سر کردم . کلافه ..حوصله کاری نداشتم ..کسل کننده بود .

از قفسم بیرون اومدم ..نهار ..دلم قاروقور میکرد ...بوی غذای خاصی نمیومد ..این دفعه مادری بود که متحمل غر غر های من می شد ....همیشه به خاطر اخلاقم متاسفم .

اروم آروم ..صدای قدمت هات توی راه رو میومد ..همیشه متوجه اومدنت بودم ..می شمردم ..سه قدم ، دو قدم ، یه قدم ..خسته ..داخل شدی ..بی حوصله سلام دادم ..شاید به نظر میومد که اصلا منتظرت نبودم ..«سلام دختره بابا!»..بی توجه و کلافه از کلامت عبور کردم ..

پای تلویزیون اخبار میدیدی. با حرص به صفحه تلویزیون خیره بودم. بیخیال پدر و فرزندی توی دلم حسابی از دستت شاکی بودم ..بدون هیچ بهانه درست و حسابی ..من رو واقعا ببخش بابایی..من خیلی بچه ام  و نادون !..خسته بودی و برای هر دومون چایی   خواستی ..بی مهری .. بی حوصلگی ..لیوان چای رو دستت دادم و از کنارت رفتم ..متوجه نگاهت بودم ..ناراحت شدی . تنهایی و تخت خوابم رو به یه ساعت کنار بابا یی نشستن ترجیح دادم..

عصر   شد ..خوابیده بودم..حالم بهتر   شد ..از عصبی بودن فکر گندیدگی روزم خبری نبود . اگر با خواهرم بحثم نمی شد همیشه اوضاع خوب پیش می رفت.

کنارت نشستم . سلام ساده دادی . با هم سریالی که دوست داشتم دیدیم . چیزی نخوردی . تا آخر کنارم آروم نشسته بودی . منتظر بودم   ..حرفی ..ناراحت بودی؟!..صدات کردم : « بابایی ..بابا »

با مهربونی برگشتی و گفتی:

_ «جون بابا دخترم ؟»

با کلامت ذوق کردم ..همیشه روحت بزرگ بود ...توی دلم گفتم : « من رو به خاطر همه ی بی لیاقتی هام ببخش بابا »

_ « چای نمی خوای بیارم ؟ »

 

-------

و فردا هم مثل هر روز ..به خاطر همه بچگی هام ..بد اخلاقی هام ..بی لیاقتی های هر روزم منو ببخش بابا

هر شب با تمام وجودم حس می کنم   که چقدر دوست دارم

 

                                                                                  روزت مبارک

 

                                                                                                 تقدیم روح بزرگت

                                                                                                دختر بابا ..« رویا »

 

 

/ 33 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Nasser

خب حالا که شوهر داره پس دیگه با من تماس نمیگیره!!!؟؟ [گریه] مهم نیست، بهش بگو تا رویا و نیلوفر را دارم غمی ندارم. [چشمک]

babak

خدایی با مطالبت خیلی حال کردم عالی بود[قلب]بازم بهم سر بزن خوش حال میشم

سپهر نصیری

سلام ساچی مخکن . نیستی . تو هم که بوی الرحمن میدی . از روزی که عاشقونه نوشتی ترکیدی . کی بوده که مخ تو رو تریت کرده خدا می دونه . ولی به هرحال یه پسر مغز فندقی بوده . برای انتخابش بهش تبریک میگم . [گل]

خاطرات ویژه

اي بابا . نمرديم و يه پست جدي از شما ديديم ! بله ديگه . مردها همينن . بيچاره ها هميشه بايد از دست زن و بچه حرص بخورن و دم نزنن . چقدر خوبن اين مردها ! [مغرور]

مانا

سیلام خوبی؟ کم پیدایی با داستان واقعیت بروزم خوشحال میشم بهم سر بزنی [گل]

جاسوییچی

سلام ساچمه. اگه ما سر نزدیم شما هم سر نمیزنی نه؟ اومدیمو ما مردیم(زبونم لال) تو نباید یه خبری از ما بگیری.؟

Nasser

هنوز روز پدر تموم نشده؟؟!!!!!!!!!!!! [سوال][رویا][سبز]

babak

[قهقهه][خنده]

alnilam

[گل]