FOR MY LOVELY GOD


کوچولوی شما ..

! فرشته های کوچولویی که فقط بال نداشتن

امروز رفتیم به یک شیرخوارگاه ...جاتون خالی نباشه که روحیمون رو پکوند اساسی!

اول که وارد سالن شدیم  چندتا فسقلی داشتن با روروئک هاشون راه می رفتن و شیطونی  میکردن ،چقدرم ناز بودن !...یه پسر بچه ی تقریبا ٣ ساله هم همونجا از دور انگار نشسته بود و با ماشینش بازی میکرد یه چیزایی هم  با خودش میگفت و بلند بلند می خندید ! کلا بچه شیطونی بود. تند رفتم پیشش که بتونم یکم محبت بهش نشون بدم و باهاش بازی کنم اما تا رسیدم بهش یهو ایستادم و فقط تونستم نگاهش کنم نتونستم برم جلو .. بچه ی بیچاره پا  نداشت و یکی از دست هاشم فقط انگشت اشاره داشت  ..ننشسته بود   . بغض گلوم رو گرفت نتونستم تحمل کنم که پیشش بمونم رفتم طرف دیگه . چشمم افتاد به یک نوزاد چند ماهه شیطون ، نگاه با مزه و خنده ی یهوییش یکم تونست صحنه ای که پیش از این دیده بودم رو از یادم ببره .. عزیزم یه خنده ای میکرد خیلی نمکی و با مزه بود سفید و بلوری با چشمای قهوه ای و شیطون و تا بهش می گفتی قربونت برم غش میکرد از خنده ! با ذوق کردن من بچه های گروه دورش جمع شدن، تو دل همه رفته بود ، هیچکس دلش نمیومد از « بهمن » دل بکنه !..خیلی بامزه بود. بچه های کوچولوی دیگه ای هم اونجا بودن خیلی هاشون هم خیلی خوشکل بودن و تو تختا های بقلی داشتن بازی میکردن چون در حد ١ سال بودن راحت بغلشون میکردیم و البته اونها هم که تشنه ی اینجور محبت ها و رفتن تو بغل یکی بودن محکم می چشبیدن و با جدا کردنشون گریه میکردن!...تا این که رسیدیم به « مژده »  .. یه بچه ی خیلی کوچولو که از حد یه نوزاد نرمالم کوچیکتر بود خیلی ظریف بود و البته نابینا .برای همین اونجا خاله ریزه صداش میکردن .  « مژده » رو از توی جوب آب پیدا کرده بودن !دیدن « مژده » تحمل میخواست دلم نمیومد جلوی این بچه گریه کنم ..دستای مژده کوچولورو گرفتم شروع کردم باهاش حرف زدن می خندید خوشش اومده بود خیلی ذوق کردم که خوشش اومده ولی بیش از این نمیتونستم پیشش بمونم چون ممکن بود هر لحظه جولوی اون فرشته های کوچولو و دلنازک بزنم زیر گریه . رفتیم به یک بخش دیگه یه اتاق که بچه های بزرگتر داشتن بازی میکردن و تلویزیون میدیدن یه سریشو خیلی شلخته و کثیف بودن ولی بغضیاشون خیلی بامزه بودن و به دل می چسبیدن. تا رفتیم تو  یه پسر بچه رو از دور دیدم که کچل بود  انگار خیلی هم عصبانی و ناراحت بود  ، سر وضع ناجوری هم داشت نه از نظرنظافت بلکه سر و صورتش زخمی و تاول زده بود کلا درب و داغون بود طوری بود که که فکر کردم از اون بچه دعوایی هاست ولی وقتی دقیق تر شدم جای زخم ها و خراش ها بیش از ناخن کشی بود به خصوص که بعضی جا ها گوشت تن بچه کنده شده بود  گفتم چی شده کوچولو ؟! یهو سریع اومد طرف من و شروع کرد به کیف من ور رفتن آروم یه چیزی میگفت ..شکلات می خواست ..به من می گفت شکلات بده ..منکه حقی برای دادن چیزی به کسی نداشتم ولی باهاش صحبت میکردم و نازش میکردم و میگفتم  اگه بازی کنی میرم به اون خاله میگم برات شوکولات بیاره ها . بچه ارومی بود ولی حالت کاملا عادی نداشت با غم میگفت: نه من شکلات میخوام ..با بچه های دیگم بازی نمیکرد ..آخری هم به خاطر اینکه بهش شکلات ندادم اسمش رو نگفت.. جالب بود که بچه های دیگه  چون من فقط این یکی رو تحویل گرفته بودم وقتی میرفتم طرف اونا با دستشون من رو پس میزدن! خیلی خیلی حساس بودن و من اصلا متوجه نبودم

دوباره برگشتیم به سالن وسطی .مژده کوچولو بغل یکی از اون مسوول ها بود؛ رفتم جلو شروع کردم با دستاش بازی کردن که یهو مسوول گفت میخوای بگیریش؟ بیا خیر ببینی مال خودت !..از حرفش ناراحت شدم به هر حال با دستام گرفتمش. خیلی کوچولو بود ، محکم بغلش کردم یهو دیدم صورتش می چسبونه به من و انگار خیلی خیلی خوشش اومده بود.. براش لذت بخش بود ...

اسم او بچه درب داغو ن رو از معلمون پرسیدم : سمیرا کوچولو دختر بود که توسط مامانش کتک می خورده مامانش کراکی بوده و جای اون زخم ها و تاول های جای انبر و سیخ های داغی بوده که مادرش به دلیل روانپریشی که داشته  با اون ها بچه رو آزار و اذیت می کرده !

داغون شدم ... 

 

   + آیور ک.ع - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۳